تبلیغات
کلبه شعر - مطالب ابر فریدون مشیری
چهارشنبه 13 مرداد 1389

هیچ و باد . . .

   نوشته شده توسط: رها    نوع مطلب :فریدون مشیری ،

هیچ و باد است جهان؟

                گفتی و باور کردی!؟

کاش، یک روز، به اندازه "هیچ"

غم بیهود نمی خوردی!

کاش، یک لحظه ،به سر مستی باد

شاد و آزاد به سر می بردی!

فریدون مشیری


برچسب ها: شعر ، شعر نو ، فریدون مشیری ،

دوشنبه 6 اردیبهشت 1389

شعری از فریدون مشیری

   نوشته شده توسط: رها    نوع مطلب :فریدون مشیری ،

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پی در پی

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد

پنجه بر جان یكی زان جمع می افكند و

او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد

مرغكان را یك به یك می كشت و

در سطلی پر از خون سرنگون می كرد

صحن دكان را سراسر غرق خون می كرد

***

بسته بالان قفس

بی خیال

بر سر یك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم یكدگر را

بر سر هم خیز بر می داشتند

***

گفتم: ای بیچاره انسان!

حال اینان حال توست!

چنگ بیداد اجل، در پشت در،

دنبال توست

پشت این در، داس خونین، دست اوست

تا گریبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر یك لقمه

یا یك نكته، آن هم هیچ و پوچ

این چنین دشمن چرایی؟

می توانی بود دوست


برچسب ها: شعر ، فریدون مشیری ، دوست ،

دوشنبه 23 فروردین 1389

شعری از فریدون مشیری

   نوشته شده توسط: رها    نوع مطلب :فریدون مشیری ،

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!


برچسب ها: فریدون مشیری ، حذر از عشق ، بی تو مهتاب شبی ،